خرید بک لینک

مرد خوشتیپی با موی جوگندمی در تلویزیون، تبلیغ تشک میکرد: خوابی راحت با تشک فلان. گفتم والا این آقا خودش هم بیاد آدم راحت میخوابه! (:

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 11:06

سر میز ناهار، عمو به من گفت: "با برنج، ماست نخور، سردیت میکنه!" خواهرزاده شیشسالهم سرشو به من نزدیک کرد و آروم گفت: "هرکی هرچی گفت، تو خودت باش! کاریو بکن که دوست داری!" (: چیزی که نسل ما خیلی دیر یاد گرفت.

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 16:00

پدرم دندانهای مصنوعیاش را درآورده بود، خواهرزادهام با ناراحتی آمد به او گفت دهانت را باز کن ببینم... بعد نگاهی انداخت و گفت حالا باز خوب است که زبان داری!

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 15:35

چندوقت پیش تاکسی دربست گرفتم. نزدیک مقصد، یک خانم مسن تقریبا خودش را پرت کرد جلوی ماشین تا سوارش کردیم. از ما پرسید تا کجا میروید؟ راننده گفت تا کلانتری. آنجا کار داریم. خانم گفت خیر است. من ویرم گرفت و گفتم: «کلانتری خیره؟ دعوا کردیم!» خانم گفت: «اوا، زن و شوهرید؟ پس واجب شد بیاین خونه من، من نمیذارم جدا بشین!»باری... تا دم در خانهاش میخواست ما را آشتی بدهد تا اینکه راننده گفت شوخی کردیم و ما نازکتر از گل به هم نگفتیم تاحالا! (تنها حرف راست!)این را تعریف کردم تا بگویم من حدود پنج شش دقیقه شوهر داشتم! (: ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1402 ساعت: 1:46

تو یه سنّی، اغلب همسنوسالات کلاسور دستشونه، تو یه سنی سیگار، تو یه سنی پوشه امتحان رانندگی... تو یه سنی نتیجه رادیولوژی و امآرآی.

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1402 ساعت: 1:46

چندوقت پیش تاکسی دربست گرفتم. نزدیک مقصد، یک خانم مسن تقریبا خودش را پرت کرد جلوی ماشین تا سوارش کردیم. از ما پرسید تا کجا میروید؟ راننده گفت تا کلانتری. آنجا کار داریم. خانم گفت خیر است. من ویرم گرفت و گفتم: «کلانتری خیره؟ دعوا کردیم!» خانم گفت: «اوا، زن و شوهرید؟ پس واجب شد بیاین خونه من، من نمیذارم جدا بشین!»باری... تا دم در خانهاش میخواست ما را آشتی بدهد تا اینکه راننده گفت شوخی کردیم و ما نازکتر از گل به هم نگفتیم تاحالا! (تنها حرف راست!)این را تعریف کردم تا بگویم من حدود پنج شش دقیقه شوهر داشتم! (: ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 8:12

یکی از این تماسهای تبلیغاتی بود. تا گوشی را برداشتم زنی گفت: سلام... شما ساکن تهران هستید؟... بسیار خوب، شما به همراه همسر گرامی و یک همراه دیگر برای 15 اردیبهشت دعوت دارید به هتل پارسیان انقلاب برای شرکت در مراسم یک ساعته همراه با پذیرایی و قرعهکشی سه روز اقامت رایگان در هتل ما و آشنایی با خدمات استفاده از تخفیف در ده ها مرکز مختلف و فلان و فلان...تبلیغاتی بودنش اذیتم نکرد. زیادهگوییاش اذیتم نکرد. وسوسه شدن اذیتم نکرد. آن عبارت «همسر گرامی» اذیتم کرد. گفتم: «فرمودید پانزدهم؟ متاسفانه برای آن تاریخ مقدور نیست» و تماس را قطع کردم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 17:11

توی دبیرستان، یارو دم در نگهم داشت و کلیپسم را گرفت، گفت: "وقتی از رو مقنعه مشخصه کلیپس زدی، یعنی معلومه موهات بلنده!"

چه کار میکردند با آن کلیپس ها و آینهها و رژلبها و نوارهای کاست؟

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 17:11

مرد پنجاه-شصتسالهای از در جلوی اتوبوس پیاده شد، آمد پای در عقب و صدا زد: خانم فلانی، لطفا پیاده شین، آقاتون منتظره. زن که همسن وسال شوهرش بود، به زحمت از میان جمعیت جلو آمد. پا که گذاشت روی پله، مرد با صدای آرام گفت: دلم برات تنگ شد بابا!

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 17:11

هیچ نسلی مثل آنها که الان در دهه ۵۰-۴۰ سالگی هستند نسوخت. بزرگترها گذشته خوبی داشتند و کوچکترها آینده خوبی خواهند داشت، اما این نسل هردو را باخته است.

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 15:53

حالا که کلا حوصله خودم را هم ندارم، ولی قبلترها هم بیش از اینکه خودم دوست داشته باشم مادر بشوم، دوست داشتم یک نفر دیگر را پدر کنم. باید حس قشنگی باشد.

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 2:30

قبلا برای خریدِ"خونه" پول نداشتیم، الان برای "خرید"ِخونه پول نداریم!

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 2:30

سالها بعد، یک شب در کوچهپسکوچههای شهر، آوازی آشنا به گوشمان میرسد و به یاد خاطرات غرورانگیز و تلخ و شیرین گذشته، دوباره اشک در چشمانمان حلقه میزند: برای توی کوچه رقصیدن، برای ترسیدن به وقت بوسیدن...

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 2:30

دیروز قبل از ساعت هفت صبح، در خیابان دو ماشین عروس دیدم و به فال نیک گرفتم. آمدم سر کار، همکار قدیمیمان مرده بود.

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 5:54

با بابا تماس تصویری گرفتم و همون لحظه داشتم به خواهرزادهم میگفتم میخوایم بابایی رو سوپرایز کنیم، هیچی نگو یه دقیقه. نگو بابام دیده دستمو به نشانه هیس گذاشتم رو دماغم. پرسید چرا میگی هیس؟ گفتم هیچی، به مهمونم گفتم ساکت باشه. یهلحظه بهم امیدوار شد و با خنده گفت: مَرده؟!

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 5:54

صفحه بندی